‎به مناسبت سالروز كشف نفت
‎بر صورتش خاک و گل سیاه و چربی نشسته بود . نمی دانم چرا"گاله" میزد همه کارگرها " گاله" می زدند. و من هم ناخواسته این بار "کِل زدم" و "کِل زدم" . به یاد کوچ ، به یاد آب برف و "چویل" .
کد خبر: ۸۵۴۲۷۱
تاریخ انتشار: ۰۵ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۲:۳۲ 25 May 2020

 ‎روزی روزگاری مسجدسلیمان؛بهقلم ارسلان شهنی

 

 

 * ارسلان شهني *به مناسبت سالروز كشف نفت 

‎دالو" می گفت: " دا چه بگم سیت؟" اینجا تکه ای از گرمسیر بختیاری بود. ما می آمدیم و می رفتیم . روزگار کوچ بود و گل سرخ و " چویل" که ناگهان این "سَر زرد، تی کوو" ها پیدا شدند .

کدخدایان و کلانتران در چادر سفید خان جلسه داشتند. کلانتران طوایف همه مخالف ورود این اجنبی ها به ایل بودند .

آخسرو می گفت: ای خان به سرت قسم این خارجی ها ما را بدبخت می کنند.آابولقاسم هم سر تکان می داد و تایید می کرد:ها خان " بخت بووم" اینها برای غارت آمده اند چرا بگذاریم خاكمان را سوراخ بکنند .


‎گوش خان اما بدهکار این حرفها نبود : اینها به حکومت پول داده بوداند،به شاه پول داده اند اگر نگذاریم کار کنند فردا باز باید با حکومت بجنگیم.


‎آمم صالح پاسخ داد: خان اینجا زمین پدری ماست هر شاهی که از انگلیس "پیل" گرفته خودش هم به او زمین بدهد پس گله من ریش شاه را بچرد!


‎خان برافروخته به آمم صالح تشر زد : حرفای پدر یاغی ات را نزن ، مم صالح. خون به چهره مم صالح دوید ، کربلایی حسین آهسته سر گذاشت بیخ گوش آخسرو: "بخت بووم " خود خان هم از خارجی ها " پیل" گرفته.


‎گرگعلی می گفت: اول که انگلیسی ها آمدند کسی نمی رفت برایشان کار کند . هوو بختیاری باشی و سوار بر اسب و برنو بر شانه ، بعد بروی نوکری اجنبی کنی ، محال بود اما من که برنو نداشتم اسبم را هم فروخته بودم و چند تا گوسفند خریده بودم گوسفندها را هم دزدها شبانه ربوده بودند،گفتم بروم حالا برايشان کار کنم تا وقت کوچ شود، بعد هم خودم با " کناری" پسر دالو ماهپاره حرف زدم و گفتم تا کی می خواهی چوپانی عباسقلی قدرنشناس را بکنی و هی کتک بخوری ، برویم پیش این خارجی ها خوب " پیل " می دهند، و بعد هم یکی یکی همه آمدند " ها بووم" . سال سال " گله میرون" بود . درخت ها و درختچه های "دره خرسون" را مرتب می بریدند. صدای ممتد دیگ بخار و مته حفاری  گوش تپه ها را کر کرده بود . خواب علف ها آشفته شده بود، خاک سخت مقابل دریدن شکمش مقاومت می کرد اما " رینولدز" دست بردار نبود به دارسی قول نفت داده بود و دارسی به بانک های لندن قول "پيل" داده بود "ها بووم"


‎کناری می گفت: تف،تف به ذات این گرگعلی که انگار شیر از پستان سگ خورده است ، کتک های عباسقلی بدتر از دشنام های سرکارگر "ویلیام" که نبود.هرچه بود عباسقلی، بختیاری است ، اجنبی که نبود تازه باید به " ویلیام" ارباب هم بگویم. تف به این روزگار حالا ایل آب برف می خورد و من و "دالو" آب تلخ گرمسیر ، تف ای "ویلیام" ..... اگر " اشکمته ندرم"


‎دالو می گفت: "ها دا" ایل که کوچ کرد من دلم نیامد پسرم را رها کنم گفتم امسال آب ییلاق را نخواستم می مانم گرمسیر برای پسرم خوراک درست کنم اما همه اش در فکر برف های "بيرگان" و آب چشمه "مروارید" بودم. شایع شده بود که دارسی نامه نوشته است به ارباب " رینولدز" که فلانی دیگر "پیل" ندارم بلند شو بیا. نفت نخواستیم بیا پیش زن و بچه ات و من هم امیدوار شده بودم که امسال به ییلاق برویم اما یک روز ظهر ناگهان صدایی شنیدم مثل "بغض خدا" دویدم سر تپه، بالای دره خرسون را ابری سیاه پوشانده بود . گفتم بخت بووم بختمان سیاه شد و "بخت نیاری" شدیم . از ترس جیغ زدم صورتم را کندم گفتم بلایی سر پسرم آمده پا برهنه دویدم سمت دره خرسون پسرم زنده بود


‎بر صورتش خاک و گل سیاه و چربی نشسته بود . نمی دانم چرا"گاله" میزد همه کارگرها " گاله" می زدند. و من هم ناخواسته این بار "کِل زدم" و "کِل زدم" . به یاد کوچ ، به یاد آب برف و "چویل" .


‎نفت که از چاه نمره یک فوران کرد انگلیسی ها به زور تفنگچیان دولت و آدمهای خان تمام زمین ها را خریدند بعد هم گفتند حق ندارید اینجا گوسفند بیاورید، حق ندارید کشاورزی کنید . اسب و قاطر و الاغ ها را هم خریدند تا وسایلشان را از اهواز و شوشتر بیاورند ، مسجدسلیمان انگار قیامت شده بود ، از خاک همین جور خانه و دکل ساختمان سر می زد ، مردم فقیر به ناچار به کارگری روی می آوردند . به وقل خودشان به نوکری آنها که اوضاعشان بهتر بود، اما هنوز غرورشان را نگه می داشتند .


‎انگلیسی ها برای خودشان خانه های بزرگ به نام "بنگله" می ساختند و برای کارگرهای باسابقه خانه های کوچک 30 متری . خانه سازی در مسجدسلیمان ممنوع بود فقط شرکت نفت حق ساخت و ساز داشت . کم کم بیمارستان و سینما و باشگاه و کارخانه برق و راه آهن برای اولین بار در مسجدسلیمان و در کل خاورمیانه متولد می شدند و سیل نیروی کار روانه این شهر جدید می شد تا جایی که در سال 1330 بالغ بر 6 هزار نفر مستقیما در شرکت نفت شاغل بودند.

‎"تهماس" پسر گرگعلی عکسی را که به هزار زحمت پیدا کرده بود بالای سرش می گرفت و می گفت " یونه اگن پیا" و بعد برای کارگرها توضیح می داد که این مصدق خان نخست وزیر است گفته به انگلیسی ها نفت نمی دهیم نفت باید ملی شود و بعد در حالی که کارگرها با تعجب نگاهش می کردند ، با انگشت بر روی عکس می زد و ادامه می داد مصدق گفته است انگلیسی ها نفت ما را می دزدند ، از کارگرهای شرکت نفت کمک خواسته. " بخت بووم" "کناری" که مرد و داغ به دل کشتن ویلیام ماند خودم برنورا برمی دارم می روم شیرهای نفت را می بندم . غلامرضا کارگر حراست ناگهان وارد شد و انگار از حرف های او خبر داشته باشد .

با خشم گفت ای بدبخت " تر بووت بری" صد دفعه گفتم ازین حرف ها نزن اخراجت می کنند من چند دفعه زیرسبیلی در کنم و گزارش حرف های تو را ندهم و بعد عکس را از دست تهماس قاپید و رو به کارگر گفت: صد دفعه گفتم گوش به این تهماس نگیرید ای درس خوانده کمونیست شده می گوید خدا نیست صد دفعه گفتم " هرکه مهر علی به دلسه نفت ملی سیچنسه"


‎سالهاي بلوا بود و این بار بغض ملت می ترکید. نفت که ملی شد و انگلیسی ها که رفتند قوانین شرکت نفت هم وا رفتند. عشایر به سرعت در اطراف شهر خانه سازی می کردند. هر طایفه ای زمین های پدری اش را پس می گرفت و شرکت نفت سرگردان تحولات خود بود . از فاصله 1330تا 1335 جمعیت این شرکت شهر از 25 هزار نفر به 45 الی 50 هزار نفر افزایش یافت.
‎تا استقرار دوباره شرکت نفت تقریبا جمعیت دو برابر شد ، بدون افزایش و حتی پیش بینی امکانات شهری، عشایر خسته و وامانده از اقتصاد رو به نابودی دامداری به اطراف محله های کارگری پناه می آوردند . کنترل جمعیت تقریبا غیرممکن شده بود و ...


‎تولید نفت هم از دوران اوجش فاصله می گرفت و زمزه های بیکاری می آمد. به مرور حکومت وقت تصمیم به جایگزینی اقتصاد نظامی و صنعت نظامی به جای اقتصاد نفت در مسجدسلیمان گرفت.صنایع تانک سازی و تولید قطعات نظامی فعال شدند و پایگاه بزرگ هوانیروز افتتاح شد اما ... باز هم امایی دیگر طرح ها را نیمه تمام گذاشت. اما شهر همچنان به رشد خود ادامه می داد. سال 1355 شهر از شکل اولیه خود کاملا بیرون آمد و هیبتی جدید یافت. جمعیتی بالغ بر 80 هزار نفر بر روی تپه ها و در قعر دره ها ، در کنار لوله های نفت و هر جایی که ممکن بود خانه می ساختند، کوچک و بزرگ به امید نفت و رویای همه کارگر و کارمند شرکت نفت شدن بود ، نفت همه را سحر کرده بود.


‎موج بعدی گسترش شهر با انقلاب آغاز شد و خلاء قانونی ناشی از آن این مرثیه را کامل کرد. جمعیتی بالغ بر 120 هزار نفر بدون هیچ امکانات زیرساختی یا تاسیسات شهری. آنها منتظر معجزه انقلاب بودند و مگر نه انقلاب ، انقلاب محرومین و پابرهنگان و مظلومین بود چه کسی از آنها محروم تر و مظلوم تر.

‎کارشناسان می گویند 50 درصد سطح شهر روی مخزن عظیمی از گازهای سمی (سیانور،اعصاب و خردل) قرار دارد و با توجه به اینکه شهر بر روی گسل طولی زلزله خیز قرار دارد در صورت وقوع یک زلزله آنچه که تلفات عظیم به بار می آورد نشت این گازهای سمی به بیرون است و البته همین کارشناسان می گویند 40% از سطح شهر نیز در حریم چاه های نفت قرار دارد و همه اینها باعث شده آمار افسردگی و خودکشی به سرعت سیر صعودی به خود گیرد . چندین سال هرگونه ساخت و ساز در شهر ممنوع بود تا سال 1372 که پس از کش و قوس فراوان دولت طرح جابجایی شهر و احداث شهر جدید پارسوماش را تصویب کرد و برای این شهر جدید در 17 کیلومتری شهر قدیم مکان یابی شد. تابلو زدند و تبلیغات کردند و " گوو سی خوت اگم" تا چند سال بعد دوباره هیئت دولت مصوبه قبل را باطل کرد و قرار بر آن شد که در کنار شهر قدیم طرح توسعه شهر جدید را اجرا کنند و همزمان پنج نقطه بحرانی شهر را خریداری کرده و انتقال دهند و دوباره انبوهی از تبلیغات و پوستر و پلاکارد و مصاحبه و گزارش و...


‎عملا اما از پنج نقطه بحرانی اعلام شده تنها خانه های یک نقطه و آن هم به صورت ناقص خریداری و تخریب شدند و صاحبان خانه ها مانده بودند با پولی که نه با آن می شد خانه جدیدی خرید و نه حتی زمینی و لاجرم یا اجاره نشین شدند یا مهاجر شهرهای اطراف.


‎"ها بووم" و از توسعه شهر جدید هم که فعلا خبری نیست که نیست.


‎مقامات شرکت نفت می گویند تا جایی که توانسته اند و می توانند به شهر خدمات می دهند اما با این حجم تولید (حدود 20 الی 25 هزار بشکه) برای آنها نه امکان اشتغال زایی بیشتر هست نه خدمات رسانی بیشتر مگر اینکه طرح های جدید اجرا شوند ... "ها بووم" مگر!!
‎مگر می دانی یعنی چه!؟ ...؟
 

پ.ن: اين مقاله نخستين بار سال١٣٨٥ در روزنامه شرق چاپ شد و اكنون بازنشر نشده است

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* captcha:
آخرین اخبار