کد خبر: ۱۰۵۲۳۶۳
تاریخ انتشار: ۰۲ تير ۱۴۰۱ - ۱۴:۳۷ 23 June 2022

#وقتی از دور او را می بینی در حسی ناخودآگاه باورت می آید که دنیایش با دنیای تو نزدیک است. با قدم هایی آرام که هیچ عجله ای در طی کردن عرض و طولش نمی بینی.

هر چقدر جلوتر می آید درمی‌یابی که درست زده ای توی خال! همان است که می پنداشتی.بی شیله پیله! با پیراهن ساده و شلوار لی ، تا نشان دهد هیچ تکلفی در او نیست.از همان دور برق نگاهش وقتی با تو تلاقی یافت، بی اختیار می خندد.دست خودش نیست. کلمه اینجا از کار افتاده است و صورت باز شده اش جای همه کلمات را پر کرده است‌.
چهره اش این قدر شاد است که هیچگاه این تصور را در تو ایجاد نمی‌کند که در پشت این تبسم شاید غَمی هم نهفته باشد . مگر اینکه از او فاصله بگیری .

از دور او را بِپایی. سیگاری آتش می زند و بر لبه ی سکویی و یا جدول کنار باغچه می نشیند.

از تَه دل به سیگار پُک می زند. به روبرو زُل می زند . بعد چشمانش را می بندد . اما یکباره و مضطرب آنها را باز می کند . مسیر دودی که بیرون می رود را پی می گیرد.حلقه های دود توی آسمان در هم تنیده می شوند .بالا که می روند گُم می شوند توی صفحه آبی آسمان!

یک لحظه در پیچ و تاب دود ولو می شود تا جایی که رَد نگاهش با تصویر انبارهای شرکت گِره می خورد: در آفتاب گرم و تیز آخرین سه شنبه !… آن هم پس از سی سال!
حالا باورت با نگاه “بهرام” به زندگی یکی می شود . خنده هایش وقتی از تَه دل نثارت می شود ، عین زندگی ، همین لحظات ناب شده است. لحظاتی که سالهاست در رام اوست.

چیزی که بیرونش را ما یافته‌ایم اما حلاوت آن در کشف دقایقی است که “بهرام” از نکته ای، خبری یا مسئله ای بخواهد برایت حرف بزند .مگر می شود پشت بند هر جمله ی تمام شده ی او ، شلیک خنده ای نباشد؟

نمی توانی باور کنی که شاید زندگی می‌تواند جدی تر هم باشد اما با بهرام فکر می کنی زندگی در تبسمی غوطه ور شده و تلخی واقعیت ندارد طوری که فکر می کنی زمان می ایستد همین جا . عقربه ها تکان نمی خورند در دنیای او.

حالا می خواهد صدایت کند.کمی تردید می کند.یکباره خنده از چهره اش محو می شود . چین و چروک صورتش در همان حال محو شده است.

عزم می کند تا داد بزند .گویی برای فریاد زدن هم کششی در او نیست.پشیمان می شود . بُغضی ناخواسته به سراغش می آید و او را می برد توی خودش .گِرد می شود و کمی مچاله! دست خودش نیست.اگر بخواهد عصبانی شود بیشتر تظاهر می کند که رنجیده اما بعد از این همه سال هیچ کس باور نمی کند. ناخودآگاه مجبور است بخندد حتی اگر زوری در بدنش نباشد .

دو باره می نشیند لبه باغچه و زُل می زند به یکی از گل ها . دوباره پُکی می زند به تَه مانده ی سیگار و در حالیکه از گرما عَرق کرده رو به من می گوید:
– این هم آخرین سه شنبه ی ما !

 

به یاد بهرام احمدی دستگردی و همه خوبی هایش که در فولاد خوزستان بازنشسته شد و جا مانده است!

غلامرضا فروغی نیا

اشتراک گذاری
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* captcha:
آخرین اخبار